تبليغاتX
کوروش همه خانی
 
 

 

 تصویر عصر بافه ای از گیسوان او
پایان شعر صبح
پایان رقص اوست
که با واژه غروب که پایان واژه هاست
مانا نهفته است
  محمد حقوقی

 

 

محمد حقوقی استادم به آب ها پیوست !

 

 شاعر و منتقد پيشكسوت حدود ساعت 17:20 امروز (دوشنبه، هشتم تيرماه) در بيمارستان خورشيد اصفهان درگذشت. عجب خبر ِ غمناکی را از ایران به من دادند .حال مساعدی ندارم چیزی بنویسم فقط خاطر نشان می کنم وقتی ایران بودم درب منزل آقای حقوقی در محله ی دارآباد همیشه به روی من باز بود و چند سال شاگرد این استاد بی ریا و پیشکسوت بودم تمام شخصیت شعری من تحت نظارت دو الگوی شعر و نقد  امروز استادم احمد شاملو و محمد حقوقی بود . 

 

 پيكر محمد حقوقي در قطعه‌ي نام‌آوران باغ رضوان اصفهان در خاك آرام گرفت.

  سيمين بهبهاني در حاشيه‌ي مراسم تشييع پيكر محمد حقوقي گفت: من بيش از 30 سال است كه با حقوقي آشنا هستم و از محضر اين استاد بزرگ بهره برده‌ام.  هرچند حقوقي بسيار جوان‌تر از برخي شاعران بود؛ اما براي ما حكم استاد را داشت.  شعر حقوقي بسيار عالي بود؛ به طوري‌كه هرگز فاصله‌ي دو جنبه‌ي شعر كلاسيك و نو را فراموش نكرد و ارزش هر دو شعر را به كمال نگه داشت.

 

 بسیار تشکر از همه ی عزیزانی که در پست قبلی با تمام مردم زخم دیده ابراز همدردی کردند.

و هزاران پوزش که در وضعیت روحی مساعدی نبودم که به شما سر بزنم .

همین روزها با همدیگر خواهیم بود ، .با عشق و احترام

 

 

 
بعد از دو پیامی که با استاد فرهیخته ی شعر مدرن ایران آقای دکتر رضا براهنی داشتم .ایشان افتخار داد و با آن کرامت بزرگ انسانی اش  ، که منشی صمیمانه و خلوصی ناب ، ریشه تا شمس دارد  به  پیام ها پاسخ داد  و اینک  سومین پیام را منعکس می کنم
 
 
استاد بزرگوار آقای دکتر رضا براهنی
 با درود ها ی گرم وصمیمی
در این بحبوحه ی فریاد آزادی ملت ،صحبت یا شعر شما بسیار اثر گذار و ماندگار برای ما نسل جوانتر خواهد بود .اگر افتخار صحبت شما را داشته باشیم .مثل گنجی خواهد بود که گدایی بیابد .با عشق و احترام .کوروش همه خا نی
 
 
 
doostam Kourosh,

ba salam emshab doostan dar yeki az meydanha cheshmhaye neda ra gerami khahand dasht. man anja sohbat kaham kard, va matni beh englisi va farsi khaham khahand anaj ancheh bayad gofteh-am, an ra hafteh-ye ayandeh shahrvand chap khahad kard. matn ra avval beh englisi neveshtam, ba'd beh farsi tarjomrh kardam. farsiyash keh hroufchini shode barayat miferestam.

gorbanat,
Reza Baraheni

 

رضا براهنی   

معنای نهایی آن نگاه خیره

آن چیست در نگاه خیره ی متمرکز چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی که حتی مصداق تعریف غربیان از استبداد نگاه را واژگون می کند و در آن سوی مرزها بر کرسی جهانی، ترحم، نازک آرایی بیکران، گونه ای تسلیم و رضامندی ناهمگون و رؤیایی می نشاند، بی آنکه ذره ای قصد سرزنش قدرتی را داشته باشد که اندام نازنین او را میخکوب زمین آینده ای کرد، از آن ایران، که در آن، جمله ی زنان یکسر، به قامتی افراشته گام برخواهند داشت، چرا که او با آن چشم ها بر آن چهره، بر زمینی افتاد که عطِر خون و گیسوی او آن را تقدیس کرده بود.

خود را تسلیم مرگی کرد که جاودانه از تدفین آن چهره دور خواهد ایستاد. که بود آن کسی که بر کنار او زانو زده بود و می خواست فرشته ی مفارقتِ روان او را با دمیدن نَفَسِ خود به سوی زندگی برگرداند. نومیدی ما بر آستان مرگ زیبایی، مرز نمی شناسد. می بینیم او را که ناگهان در برابرمان ایستاده، می بینیم که نه! نایستاده، بل که با معنای نامش، "ندا"، سروشِ جهانی ناشناس"، زاده می شود. چه شوربختیم که او در برابرمان نایستاده، و طنز شوخ ماجرا را ببین! چه اقبالی به ما روی کرده که او چشمانش را، سراسر، گشاده نگاه داشته تا ما به ژرفای آن خیرگی جاودانه ی نگاه که پایان جهان را به کام می کشد، چنو خیره شویم.

و این مرگ، تصادفی نبود. چگونه ممکن بود تصادفی باشد؟

حتی پیش از آنکه دانش نو گلوله را کشف کند، گلوله حضور داشت. از سرسراهای تاریخ ایران عبور می کرد، و نیز از هر خانه و خوابگاه ایرانی. گلوله در سراسر قوانین کمین کرده بود. در همه ی مذاهب و در سراسر ساختارهای سیاسی. گلوله وقتی که شهرزادِ افسانه گو گام به خوابگاه شهریار گذاشت حضور داشت. وقتی که شهرزاد تسلیم مرگ شد ـ شاید به مرگی طبیعی، اما پیوسته در سایه ی شهریاری که هر آن عشقش کشید، می توانست بکشدش، همانطور که صدها، بل که هزاران چنو را کشته بود.

گلوله قرنها در جهت او به خطا می رفت، هر چند بساط قتل گسترده بود. و در زندان گلوله بود، اما چهره های مردگان، بویژه چهره های زنان، بسیاری از آنان در همان سن و سال ندا، نباید به رؤیت گذاشته  می شدند. و ناگهان "ندا" روی زمین افتاده بود، با آن چشم ها، انگار کتیبه ای از "داوینچی" از هزارتوی تاریخ برون جهیده بود، و چنان زنده که هیچ چیز، حتی چهره ی زنده ی خود "ندا" هم تا آن درجه زنده نمی توانست باشد. آری، چشمهای ندا، همه چیز را پشت سر گذاشته بود، و حالا با چشم های همه ی زنان جوان، دختران جوانی که در برابر جوخه ی آتش گذاشته شده بودند، و یا قرار بود دیگرباره در برابر جوخه ی آتش گذاشته شوند، و یا توی زمین، تنها، با سرهای بیرون از زمین، کاشته شده بودند تا گلوله ها به سنگها تبدیل شوند و سرهای آنها را در زیر چادر هدف قرار دهند. و ناگهان، به تأثیر قیامت یا آخرالزمان، پرده کنار رفته بود، چهره ی یگانه با آن چشمها در برابر بود، و آن دو چشم رساتر از دو مصراع بیت مولانا و حافظ سخن می گفتند، و تو حیرت می کردی، یکسره حیران بودی از صراحت مورّب و رمیده ی آن دو چشم که جهان را با مهری بی مثال سرزنش می کردند، با آن نگاه خیره که دوربین به دامش انداخته بود، وقتی که شاید همزمان تک تیرزن پنهانی "الهی" آماده می شد تا ندایی دیگر را نقش زمین کند، تا اینکه ما چشمهامان را تا پایان جهان باز نگه داریم، که جهان را از این رهگذر به میراث برده ایم، به میراث خواهیم برد.

تورنتو 6 تیر 1388

* این متن نخست به انگلیسی نوشته شده، بعد توسط خود نویسنده به فارسی برگردانده شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| <-BlogAuthor->

Korosh Hamehkhani